ای سـرو نـاز حُـسـن کــه خـوش می‌روی بـه نـاز

0:25 236

 

 

 

ای سـرو نـاز حُـسـن کــه خـوش می‌روی بـه نـاز

عـشّــاق را بـه نــاز تــــو هـر لـحـظـه صــد نـیـــاز

فـرخـنــده بـاد طـلـعـــت خـوبـت کـــــــــــه در ازل

بُــبـْْـریـده‌انــد بــر قــــد ســروت قـبــــای نـــــــــاز

آن را کـــه بـــــوی عـنــبــر زلـف تـــــــو آرزوســـت

چـون عــود گـو بـر آتـش ســودا بـســوز و ســـــاز

پــروانـه را ز شـمـع بـُـوَد ســـــــــوز دل ، ولــــــی

بـی شـمـع عـارض تـــو دلـــــم را بُـــوَد گـُـــــــداز

صـوفی که بی تـو تـوبـه ز مِیْ کــرده بـود ، دوش

بـشـکـسـت عـهـد چـون در مـیـخـانـه دیــد بــــاز

از طــعــنـــه‌ی رقــیــب نــگـــــردد عــیـــار مـــــن

چــون زر اگـــر بــرنـــد مــــرا در دهــــــــان گـــــاز

دل کـز طـواف کـعـبـه‌ی کـویـت وقــوف یــــــافــت

از شـــوق آن حــــریــم نـــدارد ســـــــــــرِ حـجـاز

هر دم به خون دیـده چه حاجت وضو ؟ چو نیست

بــی طــــاق ابــــــــروی تـــــو نــمـــــاز مـرا جـواز

چــون بــــاده بــر ســر خـُـم رفـت کـف‌زنــــــــــان

حــافـــــظ کـه دوش از لـب سـاقـی شـنـیـد راز

عشق باباطاهر

13:34 235  

 

 

عزیزاکاسه چشموم سرایت

میان هردوچشموم جای پایت


ازآن ترسوم که غافل پانهی تو

نشیندخارمژگانوم به پایت

باد ما را با خود خواهد برد

17:53 234

 

 

 

 

در شب کوچک من ، افسوس

 باد با برگ درختان میعادی دارد

 در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 من به نومیدی خود معتادم

 گوش کن

 وزش ظلمت را می شنوی؟

 در شب اکنون چیزی می گذرد

 ماه سرخست و مشوش

 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

 ابرها، همچون انبوه عزاداران

 لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 لحظه ای و پس از آن،هیج

 پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد

 باز می ماند از چرخش

 پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 

فروغ فرخزاد

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل

23:18 232
 
 
 
 
 
هر نکته اي که گفتم در وصف آن شمايل
 
هر کو شنيد گفتا لله در قائل
 
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
 
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
 
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
 
از شافعي نپرسند امثال اين مسائل
 
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
 
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل
 
دل داده ام به ياري شوخي کشي نگاري
 
مرضيه السجايا محموده الخصائل
 
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت
 
و اکنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
 
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
 
و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
 
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
 
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل
 
 

هر چه باداباد !

18:18 230

 

 

 

مثل کبریت کشیدن در باد

زندگی دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را

مثل یک معجزه باور دارم

آخرین دانه کبریتم را

می کشم در باد

هر چه باداباد !

 

سهراب سپهری

فراق عشق باباطاهر

21:33 229  

 

 

دوچشموم دردچشمونت بچیناد

مباروزی که چشموم تومبیناد

شنیدوم رفتی ویاری گرفتی

اگرگوشوم شنیدچشموم مبیناد

قطعه ای از یک کتاب

13:47 228  

 

 

اشک هایی را که وادار به ریختنشان شدم می بخشم،
درد ها و یاس ها را می بخشم،
خیانت ها و دروغ ها را می بخشم،
نفرت و تعقیب و آزار را می بخشم،
رویاهای بر باد رفته را می بخشم،
امید های سقط شده در زهدان را می بخشم،
عداوت و بدخواهی را می بخشم،
بیداد اجرا شده به نام عدل را می بخشم،
خشم و بی رحمی را می بخشم،

جهان و تمام شر در آن را می بخشم ...

قادر به عشق ورزیدن خواهم بود، فارغ از آنکه در پاسخ به من عشق ورزیده شود،
قادر به دادن، وقتی هیچ ندارم،
قادر به شادمانه کار کردن، حتی در میانه ی مشقات،
قادر به دراز کردن دستم، حتی در اوج تنهایی و تنهاماندگی،

قادر به خشک کردن اشک هایم، حتی هنگامی که هنوز می گریم،

قادر به باور داشتن، حتی هنگامی که هیچ کس به من باور ندارد.

الف_پائولو کوئلیو

خداي عطارنيشابوري

14:7 227  

 

 

 

ای درمیان جانم وجان ازتوبی خبر

ازتوجهان پراست وجهان ازتوبی خبر

نقش تودرخیال وخیال ازتوبی نصیب

نام توبرزبان وزبان ازتوبی خبر

چون پی برددل وجانم که جاودان

درجان ودردلی،دل وجان ازتوبی خبر

ازتوبه نام ونشان است خلق را

وآنکه همه به نام ونشان ازتوبی خبر

شرح وبیان توچه کنم زان که تاابد

شرح ازتوعاجزاست وبیان ازتوبی خبر

جویندگان گوهردریای کنه تو

دروادی یقین وگمان ازتوبی خبر

عطاراگرچه نعره عشق تومی زند

هستندجمله نعره زنان ازتوبی خبر

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

0:5 226  

 

 

 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم   تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود   مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات   در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود   کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد   در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد   دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی   من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ   چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

غمي غمناك

22:34 225  

 

 

 شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

 

سهراب سپهری