X
تبلیغات
༺ شاعرانه ها ༻

༺ شاعرانه ها ༻

از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است ! خیلی زود...

بر روی ما نگاه خدا خنده میزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب 

 بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او میگشاید ... او که به لطف و صفای خویش

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما زلب نشست

کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم ... ما که طعنه زاهد شنیده ایم

ماییم ... ما که جامه تقوا دریده ایم

زیرا درون جامه به جز پیکر فریب

زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله میکشد

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ‚ ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما


فروغ فرخزاد

نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393ساعت 23:32 توسط آوا | |


چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم


نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟


نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟


نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟


خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟


اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟


کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست


چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند


ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او


نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست


بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم


خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود


بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده


دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن


بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست


بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند


اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند


درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را


تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی


گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت


سیمین بهبهانی


نوشته شده در جمعه 8 فروردین1393ساعت 23:53 توسط آوا | |

امشب اگر یاری کنی، ای دیده طوفان می کنم

آتش به دل می افکنم، دریا به دامان می کنم

می جویمت، می جویمت، با آن که پیدا نیستی

می خواهمت، می خواهمت، هر چند پنهان می کنم

زندان صبرآموز را، در می گشایم ناگهان؛

پرهیز طاقت سوز را، یکسر به زندان می کنم

یا عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن

یا شاهد اندیشه را، از عقل عریان می کنم

بازآ که فرمان می برم، عشق تو با جان می خرم

آن را که می خواهی ز من، آن می کنم، آن می کنم


              سیمین بهبهانی

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 23:43 توسط آوا | |
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد

هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد

با هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم

يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است

دردا که اين معما شرح و بيان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن

اي ساروان فروکش کاين ره کران ندارد

چنگ خميده قامت مي خواندت به عشرت

بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز

مست است و در حق او کس اين گمان ندارد

احوال گنج قارون کايام داد بر باد

در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان

کان شوخ سربريده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ

زيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد


نوشته شده در شنبه 24 اسفند1392ساعت 13:6 توسط آوا | |

وقتی نسیم صبحگاهان -مست -

گل های باغ گیسوانت را

افشاند و

       پرپرکرد و

            پرپر کرد و

                پرپر کرد ؛

                     بر روی پیشانی .

من نیز ، در آیینۀ چشم تو می دیدم

پرواز روحم را

در آفاق پریشانی...


نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 15:15 توسط آوا | |

 


اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟


در انتظار بادهاي پائيزي ؟


باران هاي بهاري؟


برگ هاي زرد ويا شكوفه هاي ارغواني ؟


انتظار بيهوده است،پنجره را باز كن


جدار را بشكن


غبار را بشوي


و خاطره ها را به خاطره ها بسپار


تا پايان پايان ها ماندست


اين است زندگي...


اين است روزگار...!



مسعود فردمنش


نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 22:29 توسط آوا | |

«خانه و باغ اتحادیه» یا «خانه امین السلطان» عمارتی مربوط به دوران قاجار است. این خانه یکی از نفایس معماری عصر قاجار است.این اثر در تاریخ 12 تیر 1384 با شمارهٔ ثبت 12057 به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسید. اما در چند سال اخیربه دلیل بی توجهی مسئولان سازمان میراث فرهنگی به حکم دیوان عدالت اداری ایران از فهرست آثار ملی خارج شده است.این خانه_باغ همواره برای مردم تهران خاطره ساز بوده و ماندگاری آن صیانت از خاطره های تهران قدیم است.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 14:13 توسط آوا | |
یادم آمد شب بی چتر وکلاهی ؛که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی ؛من و آغوش رهائی ؛سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی؛ دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی ؟! ؛چه بخواهی چه نخواهی ؛به سفر می روی امشب ؛ چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا ! ؛ پس ... سفرآغاز شد و ...
نوبت پرواز شد و ... راه نفس باز شد و ...
قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر ...
منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر ...
به کجا می روم اقلیم به اقلیم ؟! ؛ خدا هم سفرم بود و ... جهان زیر پرم بود ؛ سراسر که سرِ راه ... به ناگاه ...
مرا تیشه ی فرهاد ... صدا زد : نفسی صبر کن ای مرد مسافر ؛ قسمت می دهم ای دوست ؛سلام من دلخسته ی مجنون شده را نیز ؛به شیرینِ غزلهای خداوند ؛ به معشوق دوعالم برسان ؛باز ... دلم شور زد آخر ، به کجا می روی ای دل ؟ ... که چنین مست ورها می روی ای دل؟ ...
مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل ؟ ...
نکند باز به آن وادی... !!!
مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم ؛که مشامِ دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند ؛ کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده : در آن دشت خداییست ...

گرفته شده از بحر طویل از حمیدرضا برقعی

نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392ساعت 17:54 توسط آوا | |
              

         


                        صبح خیلی قشنگی شروع شد:))


          
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1392ساعت 22:20 توسط آوا | |

بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ،

مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !

در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ،

بر زمینه هولی می درخشید.

در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ،

بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر ونوازش بود.

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ،

به بالش یک وهم.

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ،

در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .

همیشه - بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ،

بر بت شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.

گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وای((من))، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.

و تو تنهاترین ((من)) بودی.

وتونزدیکترین((من)) بودی.

وتورساترین ((من)) بودی، ای((من)) سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!



   سهراب سپهری
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1392ساعت 10:49 توسط آوا | |