باد ما را با خود خواهد برد

17:53 234

 

 

 

 

در شب کوچک من ، افسوس

 باد با برگ درختان میعادی دارد

 در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 من به نومیدی خود معتادم

 گوش کن

 وزش ظلمت را می شنوی؟

 در شب اکنون چیزی می گذرد

 ماه سرخست و مشوش

 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

 ابرها، همچون انبوه عزاداران

 لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 لحظه ای و پس از آن،هیج

 پشت این پنجره شب دارد می لرزد

 و زمین دارد

 باز می ماند از چرخش

 پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 

فروغ فرخزاد

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل

23:18 232
 
 
 
 
 
هر نکته اي که گفتم در وصف آن شمايل
 
هر کو شنيد گفتا لله در قائل
 
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
 
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
 
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
 
از شافعي نپرسند امثال اين مسائل
 
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
 
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل
 
دل داده ام به ياري شوخي کشي نگاري
 
مرضيه السجايا محموده الخصائل
 
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت
 
و اکنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
 
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
 
و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
 
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
 
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل
 
 

هر چه باداباد !

18:18 230

 

 

 

مثل کبریت کشیدن در باد

زندگی دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را

مثل یک معجزه باور دارم

آخرین دانه کبریتم را

می کشم در باد

هر چه باداباد !

 

سهراب سپهری

فراق عشق باباطاهر

21:33 229  

 

 

دوچشموم دردچشمونت بچیناد

مباروزی که چشموم تومبیناد

شنیدوم رفتی ویاری گرفتی

اگرگوشوم شنیدچشموم مبیناد

قطعه ای از یک کتاب

13:47 228  

 

 

اشک هایی را که وادار به ریختنشان شدم می بخشم،
درد ها و یاس ها را می بخشم،
خیانت ها و دروغ ها را می بخشم،
نفرت و تعقیب و آزار را می بخشم،
رویاهای بر باد رفته را می بخشم،
امید های سقط شده در زهدان را می بخشم،
عداوت و بدخواهی را می بخشم،
بیداد اجرا شده به نام عدل را می بخشم،
خشم و بی رحمی را می بخشم،

جهان و تمام شر در آن را می بخشم ...

قادر به عشق ورزیدن خواهم بود، فارغ از آنکه در پاسخ به من عشق ورزیده شود،
قادر به دادن، وقتی هیچ ندارم،
قادر به شادمانه کار کردن، حتی در میانه ی مشقات،
قادر به دراز کردن دستم، حتی در اوج تنهایی و تنهاماندگی،

قادر به خشک کردن اشک هایم، حتی هنگامی که هنوز می گریم،

قادر به باور داشتن، حتی هنگامی که هیچ کس به من باور ندارد.

الف_پائولو کوئلیو

خداي عطارنيشابوري

14:7 227  

 

 

 

ای درمیان جانم وجان ازتوبی خبر

ازتوجهان پراست وجهان ازتوبی خبر

نقش تودرخیال وخیال ازتوبی نصیب

نام توبرزبان وزبان ازتوبی خبر

چون پی برددل وجانم که جاودان

درجان ودردلی،دل وجان ازتوبی خبر

ازتوبه نام ونشان است خلق را

وآنکه همه به نام ونشان ازتوبی خبر

شرح وبیان توچه کنم زان که تاابد

شرح ازتوعاجزاست وبیان ازتوبی خبر

جویندگان گوهردریای کنه تو

دروادی یقین وگمان ازتوبی خبر

عطاراگرچه نعره عشق تومی زند

هستندجمله نعره زنان ازتوبی خبر

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

0:5 226  

 

 

 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم   تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود   مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات   در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود   کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد   در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد   دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی   من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ   چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

غمي غمناك

22:34 225  

 

 

 شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

 

سهراب سپهری

دل کندن

3:26 224 جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را. و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کردشایدپرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

 

عرفان نظرآهاری

آوا

0:1 223 آوا شخصیت رمانی بود.

آوا تنها شد ، تنها...

آوا مرد.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت



خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت



دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت



مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت



چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت



بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت



دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت



همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت



" هوشنگ ابتهاج"