༺ شاعرانه ها ༻

از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است ! خیلی زود...

رفت...!!!
خجالت کشیدم بگویم:گند زدی به تمام باورهایم!!!
غرورم نگذاشت بگویم:"نـــــرو"...بمان کنار دلم!
دلم نمیگذارد فراموشش کنم...!
عقلم نمیگذارد بگویم "برگرد"
خاطراتش نمیگذارد"نفس" بکشم!
"قسمت" نمیگذارد دستهایم به رویای داشتنش برسد!
و این وسط "خدا" با تـــــــــمام بزرگیش فقط نگـــــــــاه میکند!

نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت 15:47 توسط آوا |

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

 

  تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند

 

  که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت 22:23 توسط آوا |

بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ،

مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !

در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ،

بر زمینه هولی می درخشید.

در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ،

بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر ونوازش بود.

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ،

به بالش یک وهم.

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر ساکت آیینه ،

در گذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟

ورطه عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ، گریستی .

همیشه - بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ،

بر بت شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه شک پروردی.

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی .

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود،دری به فرود،روزنه ای به اوج.

گریستی، ((من))بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وای((من))، کودک تو،در شب صخره ها،از نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز گرفته نور.

و تو تنهاترین ((من)) بودی.

وتونزدیکترین((من)) بودی.

وتورساترین ((من)) بودی، ای((من)) سحرگاهی، پنجره ای برخیرگی دنیاها سرانگیز!



   سهراب سپهری
نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲ساعت 10:49 توسط آوا |

بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت،
بزدایم دیگر، تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل ما را با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......


فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 19:56 توسط آوا |

                                                

                         آرامگاه فردوسی

                       

به استناد تذکره ها و نسخ تاریخی منصور بن حسن ملقب به ابوالقاسم فردوسی در سال 329 هـ . ق در پاژ به دنیا آمد. وی از نجیب زادگان و دهاتیان توس بود که شاهنامه را در شصت هزار بیت با مزمون داستانهای اسطوره ای و ملی ایرانیان به نظم درآورد. وی سالهای پایانی عمرش را در بینوایی به سر برد و سرانجام در سال 411 و بنا به قولی در سال 416 هـ . ق در توس دیده از جهان فرو بست.
بنای فعلی آرامگاه وی پس از یک سلسله تحولات معماری با زیربنای 945 مترمربع در سال 1345 ساخته شد . در ساختمان این بنای آرامگاهی از شیوه ی معماری هخامنشی و تزئینات آن دروان در نما و تزئینات دوران اسلامی در داخل بنا استفاده شده است.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 0:30 توسط آوا |

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد،...

و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست

روزگار است،

گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم

و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،

سقفی دارد شادکامی

کف ناکامی ناپدید است.

هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد

به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود

نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت

به رود بودن خود شادمان می توان بود.

بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست

برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد

برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت

با فصل های سال همسفر شو،

سقفی دارد بهار

کف یخبندان ها ناپدید است.

دستی برای نوازش و

زانویی برای رسیدن اگر مانده است

با خود مهربان باش،

اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من

دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم

با خود مهربان باش.

نبودم اگر نبودی،

دروغ تو را

خار تشنه ی کاکتوسی می بینم

که پرندگان مهیب را دور می کند

به پرنده ی کوچک پناه می دهد،

سقف دارد راستی

کف ناراستی ناپدید است،

ای ماه شقه شقه صبور باش!

چه ها که ندیده ئی

چه ها که نخواهی شنید

ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم

ماه لکه لکه!

مثل حبابی بر دریا بدرخش و

با آسمان خالی خود شادمان باش،

جشنواره ی آب است زندگی

چراغانی رودها که به دریاها می رسند

زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها

سقفی دارد روشنی

کرانه ی تاریکی ناپدید است.

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی

به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،

خاکت را زیر و رو کن

ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،

سقفی دارد زندگی

کف نیستی ناپدید است،

به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،

گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم

و به نیلوفر بودن خود شادمانیم


شمس لنگرودی


 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲ساعت 12:40 توسط آوا |


روز تنهایی من... 

روز نیلوفری یاد تو بود 
یاد لبخند نگاهت ... 
یاد رویایی آغوش تو بود 
روز تنهایی من... 
چهره سرد زمین یخ زده بود 
گره مردمک چشم تو باز 
به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود 
روز تنهایی وغم.! 
قدر دلتنگی من... 

آســـمان پــیدا بود 

..... 
... 
آخرین قطره اشکت ... 
روی بیراهه ی ذهنم لغزید 
یـــــــــاد بــــــاد.... 
یاد خاکستری بغض قدیمی 
که در آغوش نگاه تو شکست 
یادی از رنگ فراق 
رنگی از...داد ســــکـوت!!! 
..... 
... 
اشک من جاری شد... 
جای تو خالی بود 
جـــــــــای تـــــــــو ... 
عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید 
شعر دلتنگی من سخت گریست 
..... 
... 
روز تنهایی من... 
بـــی تـــــــــــــو گذشت... 
بــــی تـــــــــو نوشت... 
بــــی تو شکست...


برزگر

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:0 توسط آوا |


زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند


ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم


سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه


حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم


روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت


روزها این گونه پر پر گشت

چون پرستوهای بی آرام در پرواز


رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است


من که جام هستیم از اشک لبریز است میپرستم

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد


با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد


ناله من میطراود از در و دیوار

آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است


همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب


جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب


نرم نرم از راه دور

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه


روشنایی می رود در آمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من


همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب


همچنان لبریز ز اندوه می پرسم

جام اگر بشکست


ساز اگر بگسست

شعر اگر دیگر به دل ننشست    


                                                   فریدون مشیری         


 

                                        

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 22:39 توسط آوا |


نوشته شده در شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 21:30 توسط آوا |

                       


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۲ساعت 11:19 توسط آوا |


مطالب پيشين
» رفت...!!!
» آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
» پرچین راز
» یاد من باشد فردا دم صبح
» نقاط دیدنی شهر مشهد
» گل نیلوفر
» روز نیلوفری
» جام اگر بشکست
» باران
» ادامه تابلو نقاشی های استاد کاتوزیان
قالب برای بلاگ